شراب سلطنتی



روزی روزگاری

به نام خدا

امروز که مینویسم نمیدانم پس از چند روز مجدداً به وبلاگ سر زدم . عجیب است که در این یکسال و اندی روزگای به اندازه سرعت چرخش زمین اتفاقات خوب و بد داشته و مراتب عشق و نفرت ، خوبی و بدی ، موفقیت و ناکامی و ... منتج به آفرینش خاطره گشته است . امروز که خدواند الطافش همچنان بر زندگی من سایه افکنده از همه کسانی که با من از هر طریقی ارتباط داشته یا دارند (فارغ از اینکه در صورت کدورت حق با من یا ایشان بوده) عذر میخواهم و آرزوی موفقیت برای همه دارم . لذا در صورتیکه در راستای کمک به همنوعان امکاناتی داشته باشم حاضر به ارائه هستم و بی شک معتقدم ایزد منان محبت را یکی از راههای جاودانگی میداند .

عزت تان پایدار


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

نمیدونم از کجا باید شروع کنم ! شاید این بهترین باشه :

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و هر نعمت را شکری واجب .

سال ۸۵ با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت و الان هم دقیقه‌ها (بی‌معرفتا) ! تند و تند دارن میگذرن تا ما رو پیر کنن ! امیدوارم تو این سال جدید به اهدافم نزدیکتر بشم و یا برسم ! همینطور امیدوارم مردم هم خوب باشن و شاد . شادی رسیدن به آرزوها . خدا رو شکر میکنم به خاطر همه نعمتاش و اول از همه سلامتی .

امیدوارم تو سال جدید پروژه خوندن کتاب «صد سال تنهایی» به پایان برسه ! امیدوارم محبتهام به دوستان (امان از دست دوستان)! نه شاید بگیم همکاری بهتر باشه تا شائبه منت پیش نیاد ! بی ثمر نمونه !! امیدوارم امسال استوار تر از پارسال بشم . خیلی استوارتر ! شاید کلی تر و جامعتر اینه که بگم امیدوارم امسال بهتر خودمو بشناسم !

یکی از دوستان عزیز از اینکه خیلی خلاصه در مورد خودم توضیح داده بودم شاد شده بود !

خب : من معمولاْ هر روز ساعت ۷ صبح بیدار میشم تا به شرکت برم . معمولاْ هم صبحها مسواک میزنم ! تو کارم خیلی دقیقم و هر چقدر وقت صرف دقت توی کار بکنم خسته نمیشم هر چند مسئولیتی که به عهده منه واقعاْ سنگینه و بعضی شبا خواب ندارم ! چون معمولاْ روابط ساده‌ای با بقیه دارم هر وقت کسی با سیاست با من برخورد میکنه زود ناراحت میشم هر چند آدمی کینه‌ای نیستم . حالا اگه وقت شد بیشتر خواهم گفت .

فقط یه جمله واسه آقا رضا بگم که ایشالا وقتی ببینمت انحرافاتت رو کاملاْ درمان میکنم !‌


اش


آئينه

سلام

خیلی وقته ننوشتم شاید وقتش نمیشه و گرفتاریهای شغلی این اجازه رو نمیده اما یه دوست خیلی خوب از من برای یک بازی دعوت کرده بود و برای همین مینویسم .

۵ خصوصیت من : زودرنج . دقیق . مهربان . صادق . تا حدودی کمرو

۵ دوست خوب که حتماْ باید اینترنتی باشند !!! : احلام . گوشه . نسیم . یه قطره اشک . باران

گاهی تو این روزا دلتنگ میشم . پیش خدا گریه میکنم و ... شاید دفعه دیگه از مسافرتم به شهرهای مختلف براتون نوشتم . همه شما رو دوست دارم . امیدوارم یه روزی بتونم ببینمتون .


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

ادامه روز دوم

اون شب با رضا سریال نرگس رو نگاه کردیم و تا ساعت حدود ۱ با هم حرف زدیم . رضا راههایی رو که ممکن بود این بیماری به من منتقل شده باشه می‌گفت و من کم کم داشت باورم میشد که هپاتیت وجود داره و میدونستم چقدر زندگی من رو تحت‌الشعاع قرار خواهد داد ! رضا بهم گفت حتماْ یه گوسفند نذر امام رضا بکن و من هم اینکار رو کردم چون تا چند وقت دیگه میخواستم مشهد برم و امیدوار بودم . اون شب  تا ساعت ۲ بیدار بودم و با اینکه فکر می‌کردم بیشتر از این بیدار خواهم بود ولی خوابم برد ...

روز سوم

صبح ساعت ۸ دنبال کارم رفتم و رضا در هتل موند تا استراحت کنه . صبح ایلام ترافیک نبود و راحت به مقصد رسیدم . کارم که تموم شد سوار ماشین شدم و هنوز خیلی حرکت نکرده بودم که موبایلم زنگ زد ! همکارم از اهواز بود و گفت که یه حکم بهم دادن (همون مشکل کاری که گفتم) ! خیلی برام جالب بود ولی تو اون وضعیت خیلی ابراز خوشحالی نمی‌تونستم بکنم . حالا ساعت تقریباْ ۱۱ شده بود . به رضا زنگ زدم ولی موبایل خوب آنتن نمیداد و فقط بهش گفتم که خبر خوبی دارم . ترافیک از یکطرف و بستن بعضی از مسیرها از طرف دیگه باعث شد تا رضا بیست دقیقه‌ای جلوی هتل منتظر من باشه ! خلاصه نشستم کنار تا اون رانندگی کنه و با خیال راحت (کمی راحت) تا دزفول اومدیم . حدود ساعت ۴ به دزفول رسیدیم و من بدون فوت وقت به اهواز برگشتم تا عصر بتونم دکتر برم . ساعت ۳۰/۶ با محسن اینا رفتیم مطب یه متخصص داخلی اما با کمال تعجب متوجه شدیم که آقای دکتر ساعت ۴ تا ۶ در مطب حضور دارن !!! رفتیم سراغ یه متخصص گوارش که اون هم تعطیل بود . سومین دکتر یه متخصص داخلی بود در مرکز شهر که بعد از یکساعت و نیم تونستیم به ملاقات دکتر بریم !

دکتر - مشکلت چیه ؟

من - این آزمایشهای دو سال گذشته ...

- اینا رو ول کن مشکلی داری ؟

- نه .

- خوب . بعد نگاهی به آزمایشها انداخت و گفت مشکلی نیست !

- آقای دکتر این آزمایشها رو به دکتر ... نشون دادم گفت آنزیم کبدیت بالاست و به یه متخصص مراجعه کن اینه که اومدم خدمتتون .

- بالا بودن یه آنزیم نمیتونه دلیل باشه حالا یه آزمایش کلی برات مینویسم . و شروع به نوشتن کرد . دست آخر گفت : اینم آزمایش ایدز

از شانس بد دفترچه بیمه‌م رو برای تمدید به تهران فرستاده بودم و یه دو روزی صبر کردم تا دفترچه بیاد بعد طی دو مرحله آزمایش خون و ادرار در صبح و بعدازظهر منتظر جواب شدم . ۴ روز طول کشید تا جواب آزمایش اومد . با هیجان در پاکت رو تو آزمایشگاه باز کردم . خدایا آزمایش هپاتیت و ایدز و ... همه منفی بود . آنزیمهای کبدی هم به رنج نرمال نزدیک شده بود . چون آزمایشگاه هم مرکز شهر بود صبر کردیم تا دکتر به مطبش بیاد و رفتیم پیشش .

دکتر : خوب الحمدللله چیزی نیست ولی برای اینکه قال قضیه رو بکنی بیا یه سونوگرافی از کبدت بده !

من وارفتم و خوشحالی چند دقیقه بعد باز با تیزی انتظار جمع شد ! یکی دو روز بعد سونوگرافی دادم (همش فکر میکردم دختره یا پسر ؟!!!!!!!!!!) و خدا رو شکر همه چیز خوب بود . آزمایش رو به دکتر نشون دادم و برام قرص سیر نوشت ...

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو هنای دریا بدید

که جاییکه دریاست من کیستم

گر او هست حقا که من نیستم


اش


آئينه

بنام خدا

داستان زندگی همیشه قشنگی‌های خاص خودش رو داشته می‌خوام بگم چطوری توی چند روز زندگی‌م دستخوش تحولات سخت و شیرین شد .

روز اول :

ساعت حدود ۱۰ شب تو خونه دوستم و به توصیه اون آزمایش سالیانه رو به دکتر نشون میدم . تا قبل از اون سرحال و قبراق و خسته از کار روزانه بیرون بودیم .

دکتر : آنزیمهای کبدی‌ت بالاست !

من : از چی میتونه باشه ؟!

دکتر : هپاتیت !

تصور حال یا بهتر بگم باورهای من همه تو یه حالت بهت گیر کردن ! نمی‌دونم چی بگم‌ ؟ فقط موندم و زل زدم به لبهای دکتر تا کلمات بعدی رو بشنوم .

دکتر : البته مهندس رژیم غذایی ، اثرات دارویی و ... هم تأثیر گذاره . برو پیش یه متخصص داخلی یا فوق تخصص گوارش !

موقعیت من : شرایط کاری‌م سخت شده ! چندین بار در مورد موضوعی با معاون ، مدیر و قائم‌مقام مدیر صحبت کردم ولی همه چیز رو موکول به بعد کردن . واقعاً از نظر روحی تحت فشارم ! از طرفی برای یه مأموریت فورس ماژور به استان ایلام برنامه‌ریزی کردم ! وای خدا چکار باید بکنم ؟! موضوع رو با پسرخاله‌م در میون میذارم چون قراره فردا برم دنبالش و با هم بریم ايلام اون به من دلداری میده . می‌دونم یکی از آشناهاشون هپاتیت نهفته داره و پدرش هم درست در روز تولد من و زمانی که پنج سالم بود (حدود بیست و دو سه سال قبل) در اثر هپاتیت بی فوت کرده !

روز دوم :

صبح ساعت ۳۰/۸ از اهواز حرکت میکنم و حدود ساعت ۳۰/۱۱ به سمت ایلام حرکت می‌کنیم . تو راه رضا (پسر خاله‌م) سعی میکنه با بیان مشکلات و واقعیتها یه جوری مسئله رو برام جا بندازه . شاید تمام مسیر رو تا ایلام با هم حرف زدیم . البته مسیر ما اول دره‌شهر بود و بعد ایلام ! حدود ساعت ۷ الی ۸ شب به ایلام رسیدیم . هتل خوب اونجا جا نداره و مجبوریم به یه هتل کاملاً معمولی بریم . یه سوئیت می‌گیریم . معمولاً تو این هتل‌ها سوئیت از نظر ابعاد فقط بزرگتر از اتاق دوتخته‌س ! از شب قبل تا حالا تمام زندگی گذشته میاد جلو چشمم ! شادیها ، تلخیها ، کارهای خوب و گناه‌ها ! آدم تو اون موقعیت خیلی احمق باید باشه که با خودش روراست نباشه ! شب رو شام می‌ریم بیرون می‌خوریم و حال من گاهی خوبه و گاهی مغشوش ! معمولاً تو این موقعیتها من عجول میشم ! تو راه دو بار به یه دکتر آشنا زنگ زدم گفت نگران نباش و وقتی از مأموريت برگشتی آزمایشات رو بیار پيشم . بار دوم ازش می‌پرسم بالا رفتن اين آنزیمها فقط دلیل هپاتیت میتونه باشه و اون جواب میده بله اما معمولاً ۳۰۰ تا ۴۰۰ رو میگن خطرناکه ! تو زیاد نگران نباش یه سونوگرافی از کبدت میگیری ! اما مگه میشه آدم نگران نباشه ؟ برگردیم ايلام : بعد از شام طاقت نمی‌یارم و زنگ می‌زنم به دوستم اهواز ! نمی‌تونم به اعصاب خودم مسلط باشم و اون دیگه داره با من بلند بلند حرف میزنه و ازم میخواد فردا صبح کارم رو سریع انجام بدم و برگردم اهواز و زیاد از خودم احساس مسؤولیت نشون ندم !

ببخشید الان وقت نميکنم تو چند روز آینده حتماً ادامه داستان رو می‌نويسم .

در سرای عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با زخم تو خواهد مرهمی


اش



شب‌گريه‌ها

بنام خدا

نمی‌دونم بنويسم يا نه ؟ فکر می‌کنم وضعيت موجود خيلی تغيير نکرده و شايد چيزی برای بازگو کردن جز تکرار حرفهای هميشه وجود نداره .

هر چند هميشه از خدا می‌خوام که کمکم کنه ولی وقتی به هدفی (هر چند کوچک يا بزرگ) نمی‌رسيم مجبوريم بگيم يا قبول کنيم قسمت نبوده ! من اين موضوع رو کاملاْ نفی نمی‌کنم ولی فکر می‌کنم اگه همه چيز دست قسمت و تقدير باشه ديگه وجود آدم و بالاتر از اون عدالت خدا معنی نمی‌ده . ميشه به اين نتيجه رسيد که خداوند مثل يک طراح بازی (مثلاْ بازيهای کامپيوتری) زندگی ما انسانها رو طراحی کرده و برای هر موضوع راه حلهای مختلفی گذاشته که انسان می‌تونه هر کدوم از اونها را انتخاب کنه و به سرانجامش برسه . چيزی که خدا می‌تونه ازش اطلاع داشته باشه سرانجام راه انتخاب شده‌س نه انتخاب راه ! به هر حال اينکه انسان بوجود اومده تا به کمال برسه رو من کاملاً قبول دارم اما کمال من چيه ؟ انسان چطور ميتونه به اون حد برسه ؟ نمی‌دونم صحبتهای منو قبول داريد يا نه ؟!‌

ديروز تهران بودم . از فرودگاه که خواستم تاکسی بگيرم متصدی گفت آقا ده دقيقه تأخير داره !

ـ مسئله‌ای نيست .

با کولر بنويسم ؟

ـ بله .

مهر‌ <با کولر> خورد روی قبض ، اومدم پائين ديدم هفت هشت نفری منتظرن تا تاکسی بياد . ده دقيقه گذشت تا نوبت به من رسيد . ديدم يه خانوم حدوداً چهل ساله چاق با يه پرايد قسمت من شده ! رفتم سوار شدم ولی تا مقصد نه خبری از کولر بود و نه اعتراض من ! جالب اينکه برای استفاده از کولر ۵۰۰ تومن بيشتر بايد کرايه بدی !! البته فکر نکنيد به من خيلی سخت گذشت چون تهران هر چقدر هم که گرم بشه به پای اينجا نمی‌رسه !

تو دوهفته گذشته مادر صميمی‌ترين دوستم فوت کرد و اين شعر رو برای اون گفتم :

مرده ؟

می‌ميرد ؟!

...

بقيه‌ش رو بنا به دلايلی عنوان نمی‌کنم خدا رحمتش کنه . چی بگم در اين مورد ...

ای بار خدای عرش و کرسی

شش چيز مرا مدد فرستی

علم و عمل و گشاده‌دستی

ايمان و امان و تندرستی


اش


شب‌گريه‌ها

بنام خدا

نمی‌دونم پرشين‌بلاگ چه ايرادی پيدا کرده ؟ اين سومين باره که می‌نويسم . بهم همفکری بدين که چطور تو کارم پيشرفت کنم ؟ چون ديگه واقعاْ مغزم متوقف شده و نمی‌تونه مسير رو پيدا کنه !

انقدر نوشته‌هام توی وبلاگ قرار نگرفت که الان فکرم به جايی قد نمی‌ده فقط می‌دونم که مثل گذشته نيستم و پشتکار لازم رو ندارم . برنامه‌های زيادی توی سرم هست : مطالعه (کاری ، متفرقه (فعلاً کتاب دکامرون نوشته بوکاچيو و تکنيک آواز رو شروع کردم حالا ممکنه تداوم پيدا کنه!!)) ، تکميل زبان انگليسی ، استخر ، خريد خونه (که معلوم نيست کی ميشه !!!!!!!!!!؟؟) و ... اما ...

توجه کردين شايد خيلی وقته سير نوشته‌هام تغيير کرده ، ديگه حتی توی بيان اتفاقات روزمره هيچگونه احساسی وجود نداره . نمی‌دونم ناشی از چيه ؟ از يه نوع رخوت ؟ يا خدای نکرده يه نوع نااميدی ؟؟!! حتی اتفاقاتی که نوشته ميشه خيلی مختصر و ...

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم نه تيشه کوه را

عشق شيرين می‌کند اندوه را

نمی‌تونم پايانی برای اين نوشته پيدا کنم . لطفاً بهترين پايان رو خودتون اضافه کنيد شايد من هم استفاده کردم .


اش


شب‌گريه‌ها

بنام خدا

فکر کنم يکماهی ميشه که ننوشتم . تو اين مدت سفرهای کاری زيادی داشتم و بالطبع شهرهای زيادی ديدم (البته اکثر اونها در حد گذری) :

مشهد . سبزوار . نيشابور . کاشمر . سنندج . سقز . بوکان . مياندوآب . بناب . آذرشهر . تبريز

استان کردستان واقعاْ قشنگ بود و مشهد دوست‌داشتنی ! استان آذربايجان شرقی هم واقعاْ زيبا بود !

تو اين رفتن و اومدنها گاهی شاد بودم گاهی غمگين . زندگی رو گاهی زيبا می‌ديدم گاهی عادت !

نمی‌دونم هر وقت فکر می‌کنم مطلبی برای نوشتن دارم وقت نوشتنش رو ندارم و هر وقت ميتونم بنويسم ذهنم ياری نمی‌کنه !

ولی تو کامنتهای نوشته قبلی خوشحال شدم که دوست عزيزی بعد از مدتها برگشت و بازم به من افتخار داد . اميدوارم هر جا که هست موفق و خوشحال باشه .

ميخوام يه سوال بپرسم اما خواهش ميکنم اول در مورد نوشته نيم‌بند من نظر بدين و بعد به اين سوال !!

چه تصوری از دوستان وبلاگی دارين ؟ ارتباطی که از طريق وبلاگ برقرار ميشه تا چه حد ميتونه جوابگوی خواسته‌های آدم باشه ؟ آيا با ديدن شخصی که از طريق وبلاگ باهاش در ارتباط هستيم خيلی از تصويرهای قبلی رو پاک ميکنه ؟

 


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

می‌دونم خيلی وقته ننوشتم ببخشيد ! (شايدم بايد ببخشيد چون خودم رو اينهمه تحويل می‌گيرم) !

والا چی بگم ؟ از زندگی ؟ شده مثل سرسره‌های بزرگ پارکهای شهر بازی که همش بالا و پايين داره !

نمی‌دونم يکسری از ابزارها شدن برام ابهام ! اينکه تو کارم چطوری پيشرفت کنم؟ توی زندگی شخصی چطور؟ و ...

داستان رو از پويان شروع کنم يا پويان باشم و به پويان برسم؟!!!!!!!!

يادم مياد بچه که بوديم تابستونا که مدرسه تعطيل ميشد ميومديم تهران خونه پدربزرگم : يوسف‌آباد خيابان بيستون کوچه بيستم . اون موقع يه درخت زردآلوی بزرگ تو حياط داشت که ميوه‌های بزرگ و خوشمزه دهن آدمو آب ميکرد و خوب هيچوقت هم بی‌نصيب نبوديم ! چی بگم از اون روزا؟ از ديوارهاش بگم که ابتدای دوتا ديوار ساختمون هميشه سياه بود چون جايی بود که برای گربه‌ها غذا می‌ذاشتن ! از داربست درختای انگور که ته حياط بودن ! از زيرزمين و گلخونه و بازيهای توی حياط ! از صدای کولرآبی !

افسوس و صد افسوس که اون روزها ديگه بر نمی‌گرده !!!!!!!!!!!!! و هزارتا افسوس که نميشه بغض و قطره‌های اشک رو نوشت !!!!!!!!!!!

احساس ميکنم احاطه شدم و راه فراری(نه به اون معنا) نيست . آسمون همه جا همين رنگه ! دغدغه خونه و ماشين و کار و ... هزارتا موضوع ريز و درشت ! ميگن به‌به امسال حقوق ۴۵۰۰۰ تومان + ۱۰٪ پايه حقوق ولی نمی‌گن خونه از قبل از عيد تا حالا متری ۲۰۰۰۰۰ تومان زياد شده ! تو رو خدا تناسب رو توجه کنيد ! اين تازه يه موردشه!

طبيعت ميخوام شور ميخوام . ميخوام يکی حرف بزنه و من آروم بگيرم . دلم زندگی ميخواد و فقط زندگی !!!

پويان ...!

 


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

ديشب دوستم داشت از سرگذشت زندگيش می‌گفت و چقدر درد داشت . ديشب ما سه نفر هر کدوممون درد داشتيم و شايد ...

ديشب اونا بيشتر حرف ميزدن ولی دليل کم‌حرفی من راحت بودن نبود . شايد بغض بود و شايد خيال .

چندين بار خواستم نوشته‌هايی بنويسم : از رنگين‌کمان جاده خرمشهر که قابل وصف نيست ! از دلتنگيهام ! از خوشحالی‌های گاه و بيگاه !

يکی از عزيزان گفته بود اسمت رو عوض کن ! چشم ! هر کس هر چی دوست داره بگه فرقی نمی‌کنه . فقط دعا می‌کنم بعدها اسمی ازم بمونه !

از سياست و سياست داشتن بيزارم اما افسوس که تو اين دوران هر کس تو کارش سياست نداشته باشه محکوم به شکسته و من هراس دارم !

هر کس ميتونه راهنماييم کنه خواهش ميکنم دريغ نداشته باشه . باور کنيد اين پسر کوچيک دلش نمی‌خواست هيچوقت بزرگ بشه !

تا کجا بايد بريم تا درس بزرگی رو ياد بگيريم ؟!

دوست دارم فارغ از هر زنده‌باد و مرده‌باد تلاش کنم ...


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

حکايت همچنان باقی

به تکرار هزار آوا

واين شب‌گريه‌ها يعنی

هبوط تلخ باورها

شايد دليل اينکه اکثر نوشته‌هام بخشی از شب‌گريه‌ها هستن همين باشه!

نمی‌دونم خيلی نسبت به مسائل حساس شدم . حتی هرچقدر کوچيک!

يه جای کارم اشکال داره . درکنار همه اينها احساس می‌کنم وقت داره از دستم ميره !

واقعاً اگه يه ساعت هميشه جلوت باشه که فقط گذشتن ثانيه رو نشون بده آدم وحشت ميکنه .

خدايا پناهم بده از اين همه سايه! از اين همه غوغای هراس‌انگيز! نياز به آرامش دارم . نياز به سفر . نمی‌دونم هميشه آدمی بودم عاشق سفر ولی الان فقط به دليل مأموريت سفر ميرم ! ولی بايد برم . خيلی خسته‌م .

کجا رو به من پيشنهاد می‌کنيد ؟ تهران ؟ تقريباً نيمی از عمرم رو اونجا بودم و هر چند زياد ديدمش ولی بد نيست . اما نه! تو رو خدا شماها که پيش من مياين پيشنهاد بدين !

عاطفه گرامی تو بگو ! بقيه ! هيچ فرقی نمی‌کنه . اگه اسم نمی‌برم چون اسم خيلی‌ها رو بلد نيستم . بگين ! پيشنهاد بدين !

هنوز وقتی تو خيابونا راه ميری . وقتی از جلوی بانک سامان رد ميشی همه ديوارها سياهه مثل طينت کسائی که اينکار رو کردن ولی چه زود همه چيز تمام شد مثل دو بمب‌گذاری قبلی ، انگار نه انگار !

نميدونم حالم زياد خوب نيست ! هفته پيش گوشم عفونت کرد ! علاجش سه تا آمپول سفترياکسون و بيست تا قرص آموکسی کلاو ۶۲۵ و قطره . حالا اين روح رو چه جوری بايد درمان کنم ؟ دلم نشکسته ! احساس میکنم متوقف شدم . من عاشق پيشرفتم اما الان مثلاً نميدونم تو کارم چطوری بايد پيشرفت کنم ؟ متوقفم ! ايستادم ! خسته‌م .

خدا ، من ، غوغا ، دعا ، فکر ... چند قدم دارم تا آرامش ؟


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

چند روز پيش خواستم بنويسم اما نشد . باز هم تعدادی از همشهريهايم بی‌گناه به جرمی مبهم کشته شدند تا اهواز باز هم بوی خون بدهد !

آنروزی که خبر را شنيدم مات و مبهوت بودم چون اولاْ فاصله شرکت تا محل بمب‌گذاری چند خيابان بيش نبود و ثانياْ چون حسابهای اصلی من در اين بانک بود اکثر کارکنان آنجا را بارها ديده بودم . آنروز از صبح تمام چهره‌ها در ذهنم رژه می‌رفتند و نمی‌دانستم کدام زنده است ؟!!

هنوز هم به محل موقت اين بانک مراجعه نکرده‌ام !

لحظه‌ها پر از نکات سخت و دشوار شده . چقدر نفرت‌انگيزه وقتی می‌بينی راه نادرست بيشتر از صداقت طرفدار داره و پسنديده‌س !

به کی بايد گله کنيم ؟ کی هست که بشنوه ؟ دريغ از اين همه امکاناتی که ميتونه برای ما وجود داشته باشه ولی به خاطر ... داره از بين ميره . مگه ما چقدر قراره زندگی کنيم ؟

شرح اين قصه جانسوز نگفتن تا کی؟          سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی؟

خدايا برای زنده بودن نه زندگی کردن‌‌ ! برای رسيدن به انتها نه راه رفتن ! برای ... ميخواهم کنجکاو و جستجوگر باشم !

شايد معنی اسمم همين است ...


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

ديشب بعد از مدتی طولانی بادی تو شهر اين ذهن وزيدن گرفت :

يک کتاب از خاطراتم را به دريا برده‌ام

يک خط از دلواپسی‌ها را به دل بسپرده‌ام

حالا چند بيت ديگه هم هست که بايد در کل جمع و جورش کنم .

پدرم ! الحمدالله حالش خيلی بهتر از قبل شده ولی اميد داريم تا مابقی درمانش هم به خوبی انجام بشه !

نميدونم تو اين چند وقت کجای لحظه ها می‌دويدم ؟ يه جا هست که از خودم خيلی ناراحتم ولی هر چقدر تلاش می‌کنم نمی‌تونم زمان رو به عقب برگردونم !

نه صبر کن ! يه جا ديگه هم هست ! ... ای بابا ! کاش يه کارگردان وجود داشت که می‌تونست کات بده و دوباره از اول بگيريم !

بايد ياد بگيرم ميون همه خاکسترها ، ميون همه ورقهای قديمی نيم‌سوخته ، ميون همه يادگارهای قديمی و ميون همه خاطرات خوب ، جايی برای بودن باز کنم !

بد نيست هر دفعه يه سوال بپرسيم ، نه؟

در مقابل يکی ازعزيزانمون وقتی مطمئنيم حق با ماست ولی دفاع از اين حق که شايد فقط يک عقيده ساده باشه باعث ناراحتی ميشه چکار بايد بکنيم ؟

 


اش


شب گريه‌ها

بنام آنکه راز جاودانگی را در عشق بنا نهاد

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت !

منت خدای را که منت بر سرم نهاد و دعاهای من و همه عزيزانم را با وفور نعمتش همراه کرد .

خدمت تمامی دوستانی که به بنده لطف داشتند عرض کنم که حال پدرم رو به بهبود است و اگرچه درمان کامل در حال انجام است ولی باز هم توکل کرده‌ايم !

نوشتن برای لحظه‌های باقيمانده شايد تبلوری باشد از عبور لحظه‌های خالی و اندک‌پر گذشته!

چگونه از عبور بنويسيم وقتی کسی نمی‌داند زندگی از کجا آغاز شده است؟

آيا کسی می‌داند ؟

زمستان را با تمامی سفيدی‌هايش که پس از پاييز بی‌انتهای من! آمده ، می‌گذرانيم و در طلوع بهاری جديد به ندرت قرار خواهيم گرفت !

ولی سؤال من اينجاست : آيا گذر زمان همان زندگی است ؟

ببخشيد بذاريد يه کم از متن بالا خارج بشم . هر چند که هيچوقت دوست نداشتم فضای وبلاگم رو به چرت و پرت‌های بعضی از افراد (با عرض معذرت از بکار بردن الفاظ) اختصاص بدم ولی يکبار برای هميشه می‌خوام چند نکته رو در مورد خانم ادواری بگم :

۱- ايشون و اون موجود خياليشون (به اصطلاح لولی‌وش) آنقدر مغرور هستند که فکر می‌کنم بد نيست يک سکشن برای شيطون بذارن !!

۲- بد نيست ما کرده خودمان را هم بياد بياوريم و انقدر وجود داشته باشيم تا کامنت مخالفانمان را پاک نکنيم . آنهم به دليل اينکه شايد بهترين راه برای محق جلوه دادن باشد !!

اينها توضيحات مختصری بود و در حال حاضر امکان توضيحات کامل را ندارم .

تا زهره و مه در آسمان گشت پديد

بهتر ز می ناب کسی هيچ نديد

من در عجبم ز می فروشان کايشان

به زانکه فروشند چه خواهند خريد


اش


شب‌ گريه‌ها

بنام آنکه راز جاودانگی را در عشق بنا نهاد

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا يکدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

الان که فکر می‌کنم نمی‌دانم اين مدت چه بر من گذشته است .

شوک اول : تمام اميد زندگيم «پدرم» در ICU

شوک دوم : مأموريت فورس‌ماژور ! جاده اهواز آبادان ! باران شديد ! يک لحظه ماشين از کنترلم خارج می‌شود ! در گل گير کرده‌ام ! درواقع گل مانع واژگون شدن ماشين شده است ! اين يعنی معنی بيمار بودن و مآموريت رفتن ! يکساعت زير باران چشم انتظار نيروهای امدادی ! خدايا اين دومين بار است . يکبار سوم فروردين و حالا چهارم دی .

خدايا من کيم؟ زندگی چه رنگی است ؟

خدايا می‌دانی برای اينکه کمرم نشکند به تو توکل کرده‌ام . هوالشافی !

چشمهايم را نمی‌توانم کاملاً ببندم تا مگر به آينده نينديشم . زندگی را جور ديگری می‌خواهم .

نمی‌دانم اين حس نوستالوژی است يا هنوز بايد بجنگم با آنچه هنوز وجود دارد ؟!

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هرچه بر سر ما می‌رود ارادت اوست


اش


شب گريه‌ها

بنام آنکه راز جاودانگی را در عشق بنا نهاد

شرط باران حضور هزاران دل بارانی است که شاهد آن قطره‌های بی‌آلايش باران است !

اين مدت تراکم کاری من بسيار بالاست و کمتر ميتوانم بنويسم هر چند که هر روز قصد داشتم اما نميشد . در هر حال با تمام خستگيها دنبال زندگی هستم .

يکبار نوشتم :

(( به ساعتم نگاه ميکنم ۸:۳۰ صبح است . هواپيما بر فراز ابرها پرواز ميکند و من با او همسفرم تا تهران ! وقتی به سرزمين ابرها می‌نگرم چقدر دوست دارم همانجا پياده شوم و در سکوت و تنهايی بی‌نظير آنجا غربت و قربت را به هم بياميزم )) ! ...

نشد که به موقع آنرا در وبلاگم بگذارم و حالا انگار خيلی دور شده !

نمی‌دانم ! باور باورها سخت شده ! چرا ؟

اين چه ژاژ است و چه کفر است و فشار

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گر نبندی زين سخن تو حلق را

آتشی آيد بسوزد خلق را

حس عجيبی دارم دوست دارم بی‌خبر باشم ! دوست دارم اتفاقی نيفتد !

تو علوم مهندسی در يک شی‌ء مثل شافت يا ... معمولا جايی که بريدگی يا حفره يا تغيير ضخامت يا ... وجود داره به اصطلاح تمرکز تنش بوجود مياد و امکان شکست اونجا بيشتره ! حالا ما پيروزيم يا شکست خورده ؟

قومی متفکرند اندر ره دين

قومی به گمان فتاده در راه يقين

می‌ترسم از آنکه بانگ آيد روزی

کای بيخبران راه نه آنست نه اين !

 

 


اش


 

بنام خدا

چقدر در ابهام خود بی‌اختيار گريستيم و چقدر به کوچکی خود خنديديم .

معنای روشنفکری :

يک عينک کوچک داشته باشی که بتوانی از زير آن ديگران را بپايی و بعضی وقتها اخمت را جالبتر کند ! (در اينجور مواقع بينی استخوانی نوک تيز به روشنفکری کمک زيادی ميکند!)

فکر کنی تنها تو ميفهمی و ديگران به اندازه يک هزارم تو نمی‌فهمند !

تا ميتوانی کتابهای مختلف که به هم هيچ ربطی ندارند ! بخوانی و مثل طوطی آنها را تحويل اطرافيان بدهی !

قبل از حرف زدن بی‌اختيار يا بااختيار! مکثی بکنی و هميشه اول بگويی : « من فکر می‌کنم ...»

حتماْ به خانه هنرمندان بروی و در جلسات شعر يا داستان (يا بهتر است بگويم ميدان جنگ روشنفکران!) شرکت کنی !

شبها تا نيمه‌های شب بيدار بمانی و تا موقع ناهار بيدار نشوی !

حتماْ سيگار بکشی و اگر خيلی روشنفکر بودی به چيزهای ديگر هم ناخنک بزنی !

دير ازدواج کنی و زود طلاق بگيری ! برای انعکاس بيشتر چند بار اين کار را تکرار کنی!

زندگی در تهران و تهرانی بودن که خود ۵۰٪ قضيه را حل ميکند !

در کتابهای فرهنگ لغت بگردی و کلمات قلمبه سلمبه حفظ ! کنی !

حالا اگه اين سيگار رو روی ميز بذارم همه چيز حل ميشه . تصور کن :

يه صندلی که يه توپ رو با طناب به تکيه‌گاهش بستی يه عينک روی توپ گذاشتی و رو ميزهای کنار صندلی انواع و اقسام کتاب رو گذاشتی ! اين صندلی ميتونه تو هر جايی باشه .

برای زندگی کردن انسان بودن کافيست ...

 

 


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

اين نوشته را برای دومين بار مينويسم . بار اول نشد

نميخواهم فکر کنم که چه مينويسم . حال صبح و شب برای من متفاوت است و برای روزهای آتی چگونه بودن و چگونه ايستادن و چگونه خم شدن را از تو می‌خواهم .

يادت هست نخستين بار با دو واژه يک واژه شديم ؟!

شايد در مواقعی برای دوستان نوشتم و هيچگاه برای خودم ننوشتم ولی مطمئنم و می‌دانی که سی‌مرغ همان سيمرغ است ...

از تمام آشناهای قديمی (ميترسم بگويم دوستان چون ممکن است به کسی بر بخورد) گله‌ای ندارم !

خدايا ...

خموش سايه که فرياد بلبل از خامی است

چو شمع سوخته آن به که بی‌سخن باشی


اش


شب گريه‌ها

بنام خدا

تو يه حالت بين غم وشادی ،‌ اميد و هراس ، خوشحالی و ابهام گير کردم .

برای يه لحظه ميخوام فکر کنم ولی نميشه .

بازم از اون مواقع که لحظه‌ها با من بازی ميکنن اومده .

مسووليت = دلهره‌انگيزترين و وسوسه‌انگيزترين کلمه طبيعت !

گاهی اوقات به خودم فکر ميکنم و به خدا و گاهی اسير لحظه‌ها ...!

دارم دنبال واژه‌ها ميگردم گاهی اوقات خيلی بهشون نياز دارم .

به نوشته‌هام که فکر ميکنم ميخوام دوباره  اگه وقت بشه بنويسم ولی نه هر چيزی رو .

شايد در سکوت محض ارتباط ميان من و تصوير تو سرشار از خلوصی است که نتيجه بزرگی تو و بهت من است ...!

چقدر بريده حرف ميزنم و چقدر ...

گفتم در حالتی از ... گير کرده‌ام !


اش


 

بنام خدا

امروز بعد از يکسال و اندی مينويسم

مينويسم که گذر زمان خود گواه زندگی است

و ما در يک لحظه به هزاران فريب ميچرخيم

بگذار زمان بگذرد که هنوز راه درازی داريم


اش