بنام آنکه راز جاودانگی را در عشق بنا نهاد
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت !
منت خدای را که منت بر سرم نهاد و دعاهای من و همه عزيزانم را با وفور نعمتش همراه کرد .
خدمت تمامی دوستانی که به بنده لطف داشتند عرض کنم که حال پدرم رو به بهبود است و اگرچه درمان کامل در حال انجام است ولی باز هم توکل کردهايم !
نوشتن برای لحظههای باقيمانده شايد تبلوری باشد از عبور لحظههای خالی و اندکپر گذشته!
چگونه از عبور بنويسيم وقتی کسی نمیداند زندگی از کجا آغاز شده است؟
آيا کسی میداند ؟
زمستان را با تمامی سفيدیهايش که پس از پاييز بیانتهای من! آمده ، میگذرانيم و در طلوع بهاری جديد به ندرت قرار خواهيم گرفت !
ولی سؤال من اينجاست : آيا گذر زمان همان زندگی است ؟
ببخشيد بذاريد يه کم از متن بالا خارج بشم . هر چند که هيچوقت دوست نداشتم فضای وبلاگم رو به چرت و پرتهای بعضی از افراد (با عرض معذرت از بکار بردن الفاظ) اختصاص بدم ولی يکبار برای هميشه میخوام چند نکته رو در مورد خانم ادواری بگم :
۱- ايشون و اون موجود خياليشون (به اصطلاح لولیوش) آنقدر مغرور هستند که فکر میکنم بد نيست يک سکشن برای شيطون بذارن !!
۲- بد نيست ما کرده خودمان را هم بياد بياوريم و انقدر وجود داشته باشيم تا کامنت مخالفانمان را پاک نکنيم . آنهم به دليل اينکه شايد بهترين راه برای محق جلوه دادن باشد !!
اينها توضيحات مختصری بود و در حال حاضر امکان توضيحات کامل را ندارم .
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز می ناب کسی هيچ نديد
من در عجبم ز می فروشان کايشان
به زانکه فروشند چه خواهند خريد